دوباره بیمارستان - 1 شهریور 92 -به مناسبت روز پزشک
سلام پسرکم
5شنبه از صبح میگفتی دلم پیچ میخوره مامان عرق نعنا بده قبل از ناهار کله ملق میزدی و پهلوت خورد به لبه میز و فکر کردیم چیزی نشده
موقع ناهار یک لقمه پلو خورشت خوردی و نتونستی قورت بدی و آوردی بالاو پهلوت رو گرفته بودی و گریه میکردی و بیحال شدی و خوابیدی رو مبل و تکون نمیخوردی و میگفتی درد دارم و برات حوله گرم کردم گذاشتم بعدش بابایی اومد پهلوت رو دست زد و دید ورم کرده و ترسیدیم که شکسته باشه دنده هات
ساعت 3 ظهرسریع رفتیم بیمارستان میلاد و اورژانس متخصص جراحی دکتر پایدار ( دکتر جراح بابایی هم بود و دوسال پیش بابایی رو عمل کرده بود.) اومد دیدت و عکس و سونوگرافی و ... گرفتیم و بعد رفتیم دکتر اطفال دکتر مصباح برات ازمایش خون و ... نوشت .خلاصه حسابی ازمایش شدی و ماهم که ترسیده بودیم
مامان عزیز و حاجی بابا و دایی هم اماده سفر شمال بودند که با این وضع شما حسابی پکر شدند خواستند کنسل کنند و با اصرار ماراهی سفر شدند .
خلاصه از روی ازماشهات تشخیص دادند باید تحت نظر باشی و اجازه بردنت رو ندادند و گفتند مشکوک به آپاندیسیت است . حسابی شب انتظار رو گذروندیم تا صبح فردا و ازمایش مجدد و ظهر جمعه جوابت خوبتر بود و تجویز دارو اجازه ترخیص دادند اینم اخر هفته ما بود .
مامانز عزیز و ابابا حسابی از شمال پیگیر بودند وهمش فکر میکردند ما مخفی کاری میکنیم ظهر خبر دادم ترخیص شدی . ساعت 4 رسیدیم خونه .
شب قبل که من نخوابیده بودم گیج خواب بودم و یکساعت و نیمی خوابیده بودم . بابایی با کارتون عمو پورنگ و ... هم نمیتونست یکسره حواستو پرت کنه البته هر 5 دقیقه میامدی تو اتاق و میگفتی مامان پاشو بیا بیرون . اینم شد استراحت نسیه ای . بالاخره ساعت 5ونیم دستم رو گرفت و بلندم کرد و اومدم تو حال دیدم بابایی خوابه .
ساعت 6 بردمت حموم تا سرحال بشی ساعت 8 زنگ زدم به مامان عزیز تا بگم خیالش از حال تو راحت باشه . که فهمیدم طاقت نیاوردن و توراه برگشت هستند و از ساعن 4 راه افتاده بودند و ساعت 8 هنوز به مرزن اباد نرسیده بودند و من و بابایی حسابی ناراحت شدیم که برگشته بودند و هرچی گفتم حال شما خوبه تورو خدا برگردید و با این ترافیک نصفه شب میرسد وخسته میشید .بابایی با آبابا صحبت کرد و گفت تورو به خدا برگردید ما راضی نیستیم دفعه دیگه بهتون خبری بشه نمیگیم و ........ خداحافظی کردند و بعد از یکربع زنگ زدند و گفتند برگشتیم شمال . ما هم حسابی خوشحال شدیم .چون بعد از مدتها سفر رفته بودن اونم اینطوری نصفه روزه . بعد هم قرار شد اخر هفته ما هم بریم پیششون .مامان عزیز و آبابا سرحال شدن و قرار شد تا اواخر هفته بمونند .
امیدوارم دیگه کارشما به بیمارستان و سرم و آنزیوکت و آزمایش خون و ... نرسه .
قربونت مامانی


دوباره بیمارستان - 1 شهریور 92 -به مناسبت روز پزشک