امیرصدراامیرصدرا، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره

دنیای کودکانه و امیرصدرا

دوباره بیمارستان - 1 شهریور 92 -به مناسبت روز پزشک

1392/6/2 13:44
207 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسرکم

  5شنبه از صبح میگفتی دلم پیچ میخوره مامان عرق نعنا بده  قبل از ناهار کله ملق میزدی و پهلوت خورد به لبه میز  و فکر کردیم چیزی نشده

موقع ناهار یک لقمه  پلو خورشت خوردی و نتونستی قورت بدی و آوردی بالاو پهلوت رو گرفته بودی و گریه میکردی و بیحال شدی و خوابیدی رو مبل و تکون نمیخوردی و میگفتی درد دارم و برات حوله گرم کردم گذاشتم  بعدش بابایی اومد پهلوت رو دست زد و دید ورم کرده و ترسیدیم که شکسته باشه دنده هات

ساعت 3 ظهرسریع رفتیم بیمارستان میلاد و اورژانس متخصص  جراحی  دکتر پایدار ( دکتر  جراح بابایی هم بود و دوسال پیش بابایی رو عمل کرده بود.) اومد دیدت و عکس و سونوگرافی و ... گرفتیم و بعد رفتیم دکتر اطفال  دکتر مصباح برات ازمایش خون و ... نوشت .خلاصه  حسابی ازمایش شدی و ماهم که ترسیده بودیم

مامان عزیز و حاجی بابا و دایی هم  اماده سفر شمال بودند  که با این وضع شما حسابی پکر شدند خواستند کنسل کنند  و با اصرار ماراهی سفر شدند .

خلاصه از روی ازماشهات تشخیص دادند باید تحت نظر باشی و اجازه بردنت رو ندادند و گفتند مشکوک به آپاندیسیت است . حسابی شب  انتظار رو گذروندیم تا صبح فردا و ازمایش مجدد و ظهر جمعه جوابت خوبتر بود و تجویز دارو اجازه ترخیص دادند  اینم اخر هفته ما بود .

مامانز عزیز و ابابا حسابی از شمال پیگیر بودند وهمش فکر میکردند ما مخفی کاری میکنیم ظهر خبر دادم ترخیص شدی . ساعت 4 رسیدیم خونه  .

شب قبل که من نخوابیده بودم گیج خواب بودم و یکساعت و نیمی  خوابیده بودم . بابایی با کارتون عمو پورنگ و ...  هم نمیتونست  یکسره  حواستو پرت کنه البته هر 5 دقیقه میامدی تو اتاق و میگفتی مامان پاشو بیا بیرون . اینم شد استراحت نسیه ای . بالاخره ساعت 5ونیم دستم رو گرفت و بلندم کرد و اومدم تو حال دیدم بابایی خوابه .

ساعت 6 بردمت حموم تا سرحال بشی ساعت 8 زنگ زدم به مامان عزیز تا بگم خیالش از حال تو راحت باشه . که فهمیدم طاقت نیاوردن و توراه برگشت هستند و از ساعن 4 راه افتاده بودند و ساعت 8 هنوز به مرزن اباد نرسیده بودند و  من و بابایی حسابی ناراحت شدیم که برگشته بودند و هرچی گفتم حال شما خوبه تورو خدا برگردید و با این ترافیک نصفه شب میرسد وخسته میشید .بابایی با آبابا صحبت کرد و گفت تورو به خدا برگردید ما راضی نیستیم دفعه دیگه بهتون خبری بشه نمیگیم و ........ خداحافظی  کردند و بعد از یکربع زنگ زدند و گفتند برگشتیم شمال . ما هم حسابی خوشحال شدیم .چون بعد از مدتها سفر رفته بودن  اونم اینطوری نصفه روزه . بعد هم قرار شد اخر هفته ما هم بریم  پیششون .مامان عزیز و آبابا  سرحال شدن  و قرار شد تا اواخر هفته بمونند .

 

امیدوارم دیگه  کارشما به بیمارستان و سرم و آنزیوکت و آزمایش خون و ... نرسه .

قربونت مامانی

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان رادمهر جوجو
2 شهریور 92 14:17
خوشحالم برای امیرصدرا جون اتفاق خاصی نیفتاده و سلامته . خدارو شکر سفر خوشی داشته باشید


ممنون از محبتهای همیشگیت
مامان محمدصدرا
19 شهریور 92 14:21
ان شاالله پسر گلت همیشه سالم و شاد باشه و دیگه هیچوقت از اینجور استرسها رو تجربه نکنید.


ممنون که به ما هم سر زدی گلم بازم بیا خوشحال میشیم






ممنون از لطفت . باشه عزیزم . شما هم به ما سر بزن خوشحال میشیم .
نظری داشتی برای بهتر شدن وبلاگ امیرصدرا خوشحال میشم بگی