امیرصدرا و جوراب بازی
دیشب دیدم ساعت 10 و نیم شده و هنوز خوابت نگرفته و منم که گیج خواب بودم و هرچی گفتم برو کتاب قصه امشبو انتخاب کن تا برات بخونم فایده نداشت . خلاصه جورابهاتو که آورده بودم تا مرتب کنم و ببرم بدم مامان عزیز پیشش باشه تا با سرد شدن هوا مامان عزیز غافلگیر نشه .یک فکری به ذهنم رسید و همه را با هم قاطی کردم و گفتم بیا ببین کدوم ماله کدومه اولش زیاد راغب نبودی ولی وقتی میگفتم بریم بخوابیم برای فرار از خواب خودتو مشتاق جورابا و بازی میکردی. بعد از اینکه جورابها رو با لنگه هاشون جفت کردی و کنار همدیگر ردیف کردی . باز به مغزم فشار آوردم که حالا چیکارکنم بعد در یک لحظ شکوفا شدم و گفتم حالا جهت جفت جورابها را ...



